تبليغاتX
بر فراز افق

خودم رو سپردم به خودش . فكر نميكردم اين همه ضعف داشته باشم . حالا فهميدم كه خيلي خودم رو بزرگ فرض ميكردم در حاليكه هيچي نيستم . خيلي خوب بهم فهموند كه تا من نخوام كاري نميتوني بكني و اگه من بخوام هم كاري نميتوني بكني در مقابل خواسته من . از اين تسليم بدم مياد ولي سر تسليم فرو ميارم و خودم رو رها ميكنم در اين دنيا تا ببينم اون من رو به كجا ميبره و ميخواد با من چيكار بكنه . هنوز نفهميدم ماموريتم در اين دنيا چيه و من براي چي به وجود اومدم كاش ميفهميدم هرچند زمانيكه بفهمم ديگه بايد از اين دنيا برم ولي فرقي نميكنه براي من توي اين دنيا بودن يا نبودن فقط ميخوام  اين ماموريت لعنتي رو تموم كنم و پيشش برگردم .

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در اين دير خراب آبادم .

از راهي كه بايد ميرفتم منحرف شدم و خودش مجبور شد دوباره بهم بفهمونه كه چيكار بايد بكنم .  دلم عجيب گرفته و به اندازه خودم تنهايم .

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه فال به نام من بيچاره زدند .

آخه من كيم كه بخوام امانت داري كنم . ولي ميخوام هر اندازه كه بهم سپرده بشه خوب ازش نگهداري كنم .  نميدونم خدايا داري با من چيكار ميكني ولي هركاري كه ميكني حق داري آخه من مال تو هستم . راحت باش ،‌هيچ گله اي نميتونم بهت بكنم . آخه من كيم كه بخوام گله بكنم .

خدايا راضيم . راضيم راضيم . تو راضي باش.

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 7:29 |

ما شيرازيها رقابت شديدي با اصفهانيها داريم .  شايد هم اين در وجود منه كه دوست دارم مردم كشورم از همه جا سر باشن و به تبع اون دوست دارم شيراز هم توي همه شهرهاي ايران سر باشه . هرچند هفت صد سال قبل حافظ هم بعد از سفر كوتاهي كه به اصفهان داشته گفته :

اگرچه زنده رود آب حيات است

ولي شيراز ما از اصفهان به

 به همين دليل از بدو ورودم به تفاوتهايي كه ميديدم دقت ميكردم و در مقام مقايسه بر مي آمدم . ورودي فرودگاه اصفهان به دلم نچسبيد ولي بعد كه داخل سالن رفتم ديدم انصافا از فرودگاه شيراز خيلي بهتره .

با يه تاكسي خودم رو به هتل رسوندم . خيلي دلم براي همكارام تنگ شده بود و براي ديدنشون لحظه شماري ميكردم . دقيقا دم در هتل حيدر زاده به من زنگ زد و وقتي فهميد كه رسيدم به پيشوازم اومد . وارد كه شدم توي راهروي بالايي خانوم روزبهي رو ديدم و با لبخندش به من خوش آمد گفت . ديگه ازش نميترسيدم الان ميدونستم كه توي كارش جديه و اين جديتش براي من خيلي ستودني بود .

بعد از اينكه وسايلم رو توي اتاق گذاشتم و يه گپ كوچيك توي كافي شاپ با دوستان زديم براي قدم زدن بيرون اومديم . از نكاتي كه اونجا يه كم دلخورم كرد عدم حضور خانوم نامجو بود . از شيراز يه كل كل با هم راه انداخته بوديم كه خيلي دوست داشتم توي اصفهان ادامه پيدا كنه ولي متاسفانه بدليل سرماخوردگي نتونسته بود بياد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:10 |
خدايا داري با من چيكار ميكني؟
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 10:8 |

مثل هميشه بعد از آرامش موقتي طوفان شروع شد . دوباره يه مبارزه رو شروع كردم اينبار از نوع ديگه كه اگه شكست بخورم و  تلفاتي داشته باشه اون خود من هستم . حدود 4 ماهي بود كه با آرامش مشغول زندگي شده بودم و اصلا آمادگي مبارزه رو نداشتم ولي بالاخره شروعش كردم . شايد خيلي طول نكشه و زود به نتيجه برسم و شايد هم به قيمت يك عمر....

به هر حال خودم هم دلم براي يه شروع و در اومدن از اين خمودگي تنگ شده بود هرچند حال و هواي خاص خودش رو داشت ولي اون احسان من نبودم . احسان هميشه در مبارزه و تجارب جديديه كه بهش تقديم ميشه . دارم فعلا تجهيزاتم رو جمع ميكنم . بايد نفر گيري هم بكنم . خيلي كارا هست . بايد مبارزه سختي باشه ولي دارم ميرم توي دل جنگ . با تمام وجودم . ديگه آبديده شدم و يه كم سنگدل ، توي اين همه مبارزه .

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آرزوهاست .

يا به قدرت بيكرانت دستانم را توانا گردان و يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن .

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 7:46 |

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

بعد از مدتها تونستم احساس مفید بودن رو در خودم تقویت کنم . بعد از اون مبارزه هایی که نتیجش معلوم نبود خیلی از اعتماد به نفسم کم شده بود . خیلی خموده و بی انگیزه به کار ادامه میدادم و حالا راهی پیدا شده بود برای باور کردن دوباره خودم و اعتماد به استاد.

مدتها بود کتاب تائو ت چینگ رو خریده بودم و نگاهی بهش ننداخته بودم هر بار که بازش میکنم یه درس بزرگ بهم میده و مهمترین درسی که ازش گرفتم اعتماد بود . اعتماد به خود و خدا و همه . هر وقت بی اعتماد شدم یه جورایی ضربه خوردم .

این بار که بازش کردم اومد به دیگران اعتماد کنید . عدم اعتماد به دیگران آنها را غیر قابل اعتماد میکند .

توی همین فکرها بودم . باید بعد از 14 روز کار به استراحت میرفتم در حالیکه میدونستم دو روز بعد توی شیراز باید در جشنی شرکت كنم که واحد ما راه انداخته بودند . هنوز کاملا وارد شیراز نشده بودم که موبایلم زنگ خورد و صداي آشنايي از اون طرف گفت گوشی آقای شعبانیان آقای خندان باهاتون کار دارند. آقای خندان گفت که به شیراز اومده و توی هتل منتظر من هستن . هر چند خیلی خسته بودم و به دلیل عدم شناخت کافی از آقای خندان یه کم استرس بر من حکمفرما شده بود قبول کردم سریع خودم رو به اونا برسونم . سر راه ماشین سعید رو هم گرفتم و به محل اقامتشون رفتم . در بدو ورودم استقبال اعضا گروه برام یه کم غیره منتظره بود ولی کم کم به جو خودمونی که بین همه بود منم عادت کردم .  بعد از خوردن نهار به سمت تخت جمشید حرکت کردیم . هرچند من بارها اونجا رو دیده بودم ولی این بار یه لطف دیگه ای داشت .  با  وجود اینکه  آقای خندان خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرد ولی بازم سعی کردم بهم خوش بگذره . عادت خوبی که پیدا کردم اینکه که در هر حالت سعی میکنم بهترین چیزی رو که توی یه جمع هست  جذب کنم و بدیها و اون چیزایی رو که فکرم رو مشغول میکنه فراموش کنم . اونجا فقط میخواستم از عظمت ایرانم لذت ببرم و هر چیزی که من رو از اون حال و هوا دور میکرد فراموش کردم . خدائیش هیچوقت تخت جمشید اینجوری بهم نچسبیده بود .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 7:48 |
گاهي اوقات به يقين خودم كه هميشه حس كرده ام مي توانم در تاريك ترين نقطه جهان نور بيابم شك مي كنم.امشب از ان شب هاست كه اگر بدانم سپيده دمان از خواب بيدار نخواهم شد به شكرانه اش نماز به جا مي اورم.از ان شب ها كه اگر مي شد تا صبحگاه يكريز و پي در پي حرف مي زدم.از ان شب ها كه اگر واژه هايم به تولد مي رسيدند همه كاغذ هاي سفيد جهان را كم مي اوردم.از ان شب ها كه اگر كلماتم به بلوغ برسند سر به ثريا مي گذارند و عرش خدا را به لرزه در مي اوردند و از بيخ و بن مي كنند و خدا را از افرينشم به عربده مي كشانند.
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 7:34 |
 

کاش می دانستی من سکوتم حرف است

حرفهایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی میتوانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دلم پیش دلت گیر کند یا که چشمانم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

تو نترس سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند اورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

تازه خواهی فهمید مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 9:48 |

آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

 

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .

 

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشبختی خودت .

 

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشبختی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشبختی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

 

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

 

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

 

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .

 

تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

 

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

 

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .

 

چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .

 

وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

 

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

 

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخص به شی .

 

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

 

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

 

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

 

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

 

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیق تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

 

عشق یعنی خود را با آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

 

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

 

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

 

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

 

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

 

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 11:26 |

نصفه شبي از بي خوابي زدم از خونه بيرون نزديكاي ترمينال يهو يه پيرمرد با يه كيف دستي كه به نظر مي اومد تازه از سفر برگشته گفت:كجا ميري جوون؟نگاهي گذرا بهش انداختمو گفتم :بيا بالا پدرجان مي رسونمت.سوار شد بي هيچ حرفي ...نيمه هاي راه يهو گفت:اين موقع شب كار ميكني؟گفتم:نه پدر جان؟باز پرسيد :فضوليه پس چي كار مي كني اين موقع شب تو خيابون...لبخندي زدمو گفتم:شبا بد خوابم و دير خوابم مي بره هر از گاهي از بي خوابي مي زنم بيرون...گفت:حتما بيكاري اگه گرفتار باشي زود خوابت مي بره...شايد حق با پيرمرد بود جواب دادم نه اتفاقا صبح ها زود مي رم سر كار خصوصا اين روزا كه خيلي سرمون شلوغ تا دير وقت سر كارم ولي فرقي نميكنه خسته باشم يا نه در هر صورتش بي خوابم ! با اينكه خيلي هر از گاهي از بي خوابي اذيت مي شم ولي اونقدر توي روزمرگي هام مجبورم اشفتگي هاي كار كردن توي بازارو تحمل كنم كه سكوت و خلوت شب برام بهتر از يه خواب راحته...؟مكثي كردو ادامه داد سر حرفو باز كردم تا يه چيزي بهت بگم حس مي كنم اگه نگم به خودم مديونم! كنجكاو توي ايينه خيره شدم به چهرش كه ارامش خاصي توش موج مي زد ...؟گفت:وقتي سوار شدم تو سكوت خيره شده بودي به جاده ناخوداگاه  آه كشيدي ...؟ميخواستم بگم من توي اين شصت سال عمرم تا حالا اهي به اين سنگيني نكشيدم مواظب باش جوون اين اه دودمانتو به باد مي ده...متعجب پرسيدم آه؟من...؟گفت:يعني متوجه نشدي؟گفتم:نه والله ...يعني تا حالا يادم نمي ياد اه كشيده باشم...كلا چيزي خاصي تو دنيا پيدا نكردم كه واسه بدست نياوردنش ارزش داشته باشه اه بكشم...داشتم چند لحظه پيشو مرور مي كردم و هر چي ميگشتم كمتر اون لحظه رو پيدا مي كردم كه پيرمرد باز پرسيد:تو چي گير كردي؟گفتم :تو چي؟؟؟ فكر كنم تو خودم ...گفت:كجاي خودت؟با خنده گفتم :شما بگو كجاي خودم گير نكردم؟خندش گرفت گفت:همون كه خودت ميگي رو بگو...گفتم :هميشه انتخاب هام  قيمتشون بيشتر از توانم بوده ...توي قيمت انتخاب هام فكر كنم موندم ....گفت :توان پرداختن قيمت هيچكدومو نداشتي...؟گفتم:بعضي هاشو اره بعضي هاشو نه...زياد مهم نيست بتونم يا نه مهم اينه كه انتخاب هام درست باشه اگه درست باشه ديگه قيمتشون و سختي راه برام مهم نيست...گفت :درستند؟گفتم :توي انتخاب هام حتي يه لحظه هم شك نمي كنم فقط توي راه حل ها به بن بست مي خورم ...لبخندي زدو گفت :منو همين بغل پياده كن...پياده كه شد از پنجره ماشين گفت:راستي مهمه بهشون برسي ؟گفتم:هر انتخابم يه حقه برام و حق گرفتنيه...لبخندي زدو گفت:پس كم فروشي نكن حالا تهش هر چي شد مهم نيست ...لبخندي زدمو گفتم:راستي من هر چي فكر كردم يادم نيومد آه كشيدم واقعا يادم نيومد ولي شك ندارم هيچ چيزي پيدا نكردم كه ارزش اه كشيدن داشته باشه....

(من و هزارتوی ذهنم )

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 8:8 |

دو شب پيش بعد از يكماه ترديد تازه دانستم چرا در يكي از راه ها شك كرده بودم و چرا توكلش را نمي كردم ...احساس مي كنم مدت هاست ديگر فرصت اشتباه كردن را ندارم ...مي دانم هر اشتباه در اين روزها مي تواند بن بست هايم را سنگين تر كند و غير قابل نفوذ تر كند و با اينكه هر لحظه اماده اشتباه هستم اما مي دانم هر اشتباه فرسنگ ها مرا از انتخاب هايم دور مي كند انتخاب هايي كه هر گز نتوانستم و نمي توانم برايشان پاياني متصور شوم...گهگاه حس مي كنم انتخاب هايم هر گز در اين دنيا نبوده اند و من به زور مي خواهم زمينيشان كنم  ....چند روز و يا چندين روز است كه احساس مي كنم غرييبه اي درمن وجود دارد ...غريبه اي نا اشنا كه براي كمك نيامده،  امده تا همه چيزم را بر باد دهد....نمي دانم چرا اينقدر دير غريبه را يافته ام در حالي كه يقين دارم از بدو تولد در وجودم بوده...غريبه اي زاييده ترس و ترديد ....چقدر اشناست اين غريبه و چقدر جبارانه بر من مي تازد ....احساس مي كنم در همه لحظاتم حضور داشته و براي كشتنش راهي جز بازگشت به تولدم ندارم ...به تولدي ديگر ...به رشدي ديگر ...بلوغي ديگر در زادگاهي ديگر ....نمي دانم در اين اشفته بازاري به نام جهان كه هر لحظه بايد اماده انهدام زندگيمان باشيم چرا مردمان مي گويند انسان با اميد زنده هست...گهگاه به خودم كه باز ميگردم اميد را نمي يابم و ميگردم و شايد بدانم چه چيزي مرا به بودنم جبر كرده و ...و....و...فكر مي كنم انسان به جاي اميد با احساسش زنده هست ...مردماني كه به اميدشان زنده اند به همان سادگي كه اميدوار مي شوند در يك لحظه نا اميد ميشوند و به سادگي رگ و پي خودشان را بر باد مي دهند...بايد بتوانيم جبر بودني كه نه دنيا و نه خدا بر ما تحميل كرده بلكه خودمان تحميل كرده ايم را تنها و تنها در احساسمان بيابيم...احساسي به ظاهر خنده دار در نظر همگان اما با شكوه كه در هر لحظه در ما نعره مي كشد اهاي ...مردم ...من دلواپس شادماني هايتان هستم....اين جمله را فكر مي كنم به اندازه همه نفس هايم در زندگي ام تكرار كرده ام ...مي دانم ...مي دانم روياي پوچ و باشكوهيست...اما اين جمله نه در كلمه و نه در كاغد بلكه در عمل مي تواند بهشت را در مقابل اين جهان برايمان جهنمي سوزان كند....

اين چند روزه شلوغي شهر و ازدحام مردمي كه احساس مي كردم بيشتر به رسم عرف و سنت به بازار ها حمله ور شده اند نه به رسم دلخوشي انقدر كلافه ام كرده بود كه اروز مي كردم اي كاش مي توانستم اين چند روزه را در شهر نباشم ...شايد گهگاه نياز باشد فرار كنيم اما مي دانم فرار از اينان فايده اي ندارد بايد از خود فرار كرد ؟از خودي كه در هر كداممان غريبه هايي هستند كه ما را به ناكجااباد بیگانگیمان  با يكديگر كشانده ...فكر مي كنم فرصت اندك است وهر كدام بايد خيلي زودتر از فاجعه هايي گرانتر از اين روزها غريبه ها را به كشتارگاه محبت بكشانيم ...اين روزها بدجوري ساكت شده  بودم ...كرخت و بي حوصله...نه كتابي خواندم نه چيزي نوشتم حتي نمي دانستم مي توانم اين چند خط پراكنده را هم بنويسم يا نه...بعضي وقت ها بيش از انچه كه تصورش را مي كردم جبر به سكوت مي شوم چه بخواهم چه نخواهم...؟سكوتي زاييده سرگرداني هايم ميان جهل و دانايي هايم ....

فرصت اندك است و ذهن من اشفته و نمي دانم توانستم حرفم را بگويم يا نه و حتي نمي دانم چگونه اين نوشته را جمع كنم اما مي دانم بايد بار ديگر متولد شويم اما نه اين بار به جبر جهان ...اين بار به دست خودمان ...و نه نا اگاهانه به مانند پيش كه هميشه نقطه ضعف هايمان جهانمان را به پليدي كشاند اين بار متولد شويم نه به رسم سنت و نه به رسم ارثيه هايمان بلكه به رسم چندين سال اكتساب هايمان و اين بار تمام وجودمان را بگذرايم و در كنار هم با اتكا به توانايي هايمان جهانمان را دوباره بسازيم....

هميشه ازتاريخ ...روز ...ماه...سال ...ثانيه ها وخصوصا لحظه تحويل سال ترسي غريب دارم انچنان كه هر از گاهي نمي دانم در چه سال هستم اما چه بدانم چه ندانم...و چه بتوانم و چه در جهان اطرافم نقطه اي كوچك باشم يا نه همیشه  دلواپس شادماني هايمان هستم...

با تشکر از آقا رضا ( من و هزار توی ذهنم )

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 8:7 |


Powered By
BLOGFA.COM