تبليغاتX
بر فراز افق

منم پروردگارت

خالقت از ذره اي ناچيز

صداي کن  مرا                   

آموزگار، مادر خود را

قلم را ، من هديه ات كردم

بخوان مرا

منم معشوق زيبايت

منم نزديك تر از تو به تو

اينك صدايم کن

رها كن غير مارا،سوي ما باز آ

منم پروردگار پاك بي همتا

منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو مي گويد

تو را در بيكران دنياي تنهامان،

رهايت من نخواهم كرد

بساط روزي خود را به من بسپار

رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگي طي كن

عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم

تو دعوت كن مرا بر خود

به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن

كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم

طلب كن خالق خود را

بجو مارا

تو خواهي يافت

كه عاشق مي شوي مارا

و عاشق مي شوم بر تو

كه وصل عاشق و معشوق هم

آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد

قسم بر عاشقان پاك بي ايمان

قسم بر اسب هاي خسته در ميدان

تو را در بهترين اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تكيه كن بر من

قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهايت من نخواهم كرد

بخوان ما را

كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟

تو بگشا لب

تو غير از ما خداي ديگري داري؟

رها كن غير ما و

آشتي كن با خداي خود

تو غير از ما چه مي جويي؟

تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟

و تو بي ما چه داري،هيچ!

بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دريا را

و خورشيد و گياه و نورو هستي را

براي جلوه ي خود آفريدم من

ولي وقتي تو را من آفريدم

بر خودم احسنت مي گفتم

تويي زيباتر از خورشيد زيبايم

تويي والاترين مهمان زيبايم

كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت

تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم

نمي خواني چرا ما را؟؟

مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستي

ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختيت خواندي مرا

اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي

به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟

كه مي ترساندت از من؟

رها كن آن خداي دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

اين منم پروردگارت ، خالقت

اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي

به پيش آور دودست خالي خود را

با زبان بسته ات كاري ندارم

ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاكيم

آيا عزيزم ، حاجتي داري؟

تو اي از ما

بگردان قبله ات را سوي ما

اينك وضويي كن

خجالت مي كشي از من؟؟؟

بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد

به نجوايي صدايم كن

بدان آغوش من باز است

براي درك آغوشم

شروع كن ، يك قدم با تو

"تمام گام هاي مانده اش ، با من"

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 19:39 |

خدايا طوفاني در قلبم بر پاست که جز با ياد تو و مدد تو تسکين نخواهد يافت (اي درد توام درمان در بستر ناکامي/اي ياد توام مونس در گوشه ي تنهايي) خدايا دردي دارم که هيچ کس جز تو آگاه نيست و هيچ چيز جز تو دوايي نيست،خدايا حاجتي دارم ،حاجتي که روا کننده اش جز تو نيست .

خدايا در اعماق وجودم دردي نهفته است که نمي توانم به زبان آورم ، دردي که نمي توانم  جز تو به کسي بگوييم ، خدايا از تو مي خواهم ،از تو که ارحم الراحميني از تو مي خواهم حاجتم روا کني و مرا محتاج خلق نگرداني .

خدايا حيرانم،خدايا ويرانم، خدايا عاشقم ، خدايا سر گردانم ،نمي دانم چه کنم ،چاره فقط تويي ،مگر گناه کردم که اين چنين مورد خشم قرار گرفتم ، مگر من چه کردم که اين چنين غريبه شدم ، مگر من چه کردم که اينچنين دردمند و عاجز شدم ... خدايا ما اگر بد کنيم تو را بنده هاي خوب بسيار است اما تو اگرمدارا نکني ما را خداي ديگري کجاست؟!

خدايا مي ترسم ،از بندگانت هراس دارم ،خدايا اگر نبود عطر حضور تو ،در تعفن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي اورديم و اگر نبود گرماي دست هاي تو، در اين سرماي بي کسي چگونه سر مي کرديم؟ مگر من چه گناهي مرتکب شدم که بايد اين چنين عذابي را تحمل کنم ، اما باز مي دانم خدايا خواست تو رحمت است و اين را هم ميدانم که بي اذن تو هيچ چيز صورت نمي گيرد اما نمي دانم چرا ،خدايا به من نشان بده که تنها نيستم و تو با مني ، به من نشان بده که هنو ز دوستم داري تا بيش از پيش تو را شکر کنم و سر به سجده بگذارم و در خيالم با خيالت آسوده گردم،خدايا من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبوديت رشک مي برم...

مي دانم بنده ي خوبي نبودم مي دانم ،کوچکم ،روسياهم ،گناهکارم، بدم خدايا بدم به خدايي خودت قسم که من بدم اما تو که خوبي ........

اما تو که بزرگي ، تو که نهايت زيبايي هستي ، تو که پاک و بي آلايشي... بنده ات را درياب که ديگر نايي نمانده ، خدايا از همه کس از همه جا نا اميدم ، اميدم فقط تويي تو و جز به درگاهت به جايي اميد ندارم پس رحمتت را از من دريغ نکن و از نور وجودت بر سياهي شبم بتاب تا روشنايي جاويدان وجودم را فرا گيرد و در انتظار بارش رحمتت هستم و دست از طلب  ندارم تا کام من برايد يا تن رسد به جانان يا جان زتن برايد...

وقتي نا اميد مي شم از اين که بخشيده شدم يا نه؟و هر کاري مي کنم فاصله اي که بينمون به وجود اومده از بين نمي ره ياد اين جمله ي امام سجاد(ع) مي افتم:

 

"خدايا من در کلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم که

تو

در عرش کبريايي خود نداري

من چون تويي دارم

وتو

چون خودي نداري"

 

 اونوقت که باراني از آرامش بر من روان مي شه و...

خدايا اجازه نده که بينمون فاصله اي بوجود بياد حتي به کوچکي اولين روزنه پيله پروانه.

اي معبود دوست داشتني من!

از ميان ظلمتي که به درون و بيرونمان سايه گسترده ،روزني رو به روشنايي بگشا تا بهانه اي براي زنده ماندن پديد بيايد.

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 19:34 |

آی عشق آی عشق

چهرهء آبیت پیدا نیست.

و خنكای مرهمی بر شعله زخمی

نه شور شعله بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق

چهرهء سرخت پیدا نیست.

غبار تیره تسكینی بر حظور وهم

و دنج رهایی بر گریز حظور.

سیاهی بر آرامش آبی و سبزه ء برگچه بر ارغوان.

آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات پیدا نیست

روزی ما دوباره کبوتر هامان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان ، برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند ..
قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که اهنگ هر حرف ، زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست تا کم ترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی ، و مهرابنی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم
و من
آن روز را انتظار می کشم
حتما روزی که دیگر نباشم

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 20:42 |

زندگی با همه پستی و بلندیهاش در حال گذر است . روزهای خوب و بد به هر حال سپری میشود و امید به رویدادی جدید،  در روزی جدید انسان را زنده نگه میدارد .  هر روز اتفاقی تازه که قابل پیش بینی نبوده و هر روز رویدادی که انسان را دگرگون میکند .  همه این تجارب در طی دوره ها و نسلهای گوناگون باعث شده انسان هیچگاه دست از تلاش و کوشش بر ندارد هر چند حوادث ناگوار در برهه ای از زمان او را دچار رکود میکند لیکن پس از طی این دوره باز هم  امید به آینده  و تغییر وضعیت او را به راه خواهد انداخت .

شیرینی تمام این تلاشها و امید ها به عشقی است که در درون نهاد آدمی به وی انرژی میدهد . عشق به خالق ، عشق به مخلوق ، عشق به کار ، عشق به پول و ...

هر کدام از این عشقها به نوبه خود نوعی انرژی به ما میدهد و نوعی تلاش خاص را میطلبد . تلاش در عبادت ، تلاش در رساندن خود به نقطه محبوبیت ، تلاش در کار و ... بحث ما عشق زمینیست و استفاده از آن برای رسیدن به عشق الهی .

همیشه صحبت از معیار ی برای انتخاب همسر است و انتخاب کسی که بتوان یک عمر با وی زندگی کرد و هیچگاه معیاری برای عاشق شدن وجود نداشته درست برعکس عشق الهی که برای آن هر دینی معیار خاصی داد  که  در واقع راه های رسیدن به خدا بسیار است و بدون معیار و این درست است آری عاشقی معیار نمیخواهد و آن نادرست که عاشق مخلوق شدن هم راه و روش و معیار خاصی نمیخواهد .

مخلوق قسمی از وجود خالق است که خالق با همه وجود خویش و با مهر مخلوق را بوجود آورده به همین دلیل که مخلوقات به دل هم مینشینند و به خاقل توجهی نمیکنند و نمیدانند مهر خالق چهقدر بالاتر است .

عشق سوختن است برای کسی که او را گمشده خود میدانی و شاید نه که تو که عاشقی معشوق را خودت میبینی که برای خود فدا شدن و سوختن امری است بدیهی.

زندگی بدون عشق بیهودگیست مطمئنا عشقی وجود دارد به هرچیزی . عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت و این نکته ایست که دفت به آن میتواند از آزردگی به دلیل نرسیدن بکاهد . استفاده عشق برای رسیدن به هدف که هدف خود عشق نیست و هدف بالاتر است و والاتر.

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 16:16 |

سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن ...

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 15:53 |
باختم مثل همیشه که می باختم این بار هم همان اتفاق همیشگی افتاد و باختم.

از بعضی ها دلخورم اما بیشتر از اون خیلی خیلی ازدست خودم دلخورم

می دانی...

پزشکان که هیچ

حتی ماموران بازیافت هم

از این قلب شکسته

قطع امید کرده اند!!!

واقعا راست گفته هر کس گفته در این دنیا هیچ حرف تازه ای نیست . همه ی حرف ها گفته شده و

همه ی قصه ها نوشته شده و ما فقط داریم اونا رو تکرار می کنیم

و البته تکرار همیشه بد نیست بلکه لازم است

صداقت چه در زمینه کاری و چه در زمینه اخلاقی بی معنا است. چیزی است تو مایه های حماقت. شک نکنید. دوره این حرف ها گذشته. اگر فکر می کنید نگذشته، متاسفانه مثل من احمق هستید. ناراحتی ندارد. واقعیت را بپذیرید.

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 12:21 |

شب است و تنهایی و سکوت شب است و من و لحظه های بی تابی چه بسیار است حدیث یاد تو و چه حکایتیست این حکایت همیشگی من و دل یاد حضور تو ای مهربان نامهربان و قصه همیشگی تنهایی و سکوت من رویای عزیز داشتن تو که هم هستی و هم نه تویی که باعث سرزنش منی درد هجر تو از یکسو مرا آب میکند شماتت دیگران از سوی دیگر چون آتشی جانم را میگدازد به کدامین مامن پناه برم؟ برای نجات این دل بیچاره به که گویم حدیثی که تو نمیشنوی از این سیل اشک با که سخن گویم که دردم را ببیند و نسوزد یا به هنگام تنهایی بر این دل نخندد مشق عشق کجا کرده ای ای با وفا در کدامین مکتب محبت آموختی که استاد تو را از آتش دلی سوخته پروا نداده که به تو شیوه عشقبازی نیاموخته با از رسم دلدادگی با تو سخنی نگفته حدیث لطف تو بر این دل غمنامه ایست که قلب سنگ از شنیدن آن ذوب میشود دل هر عاشق شرحه شرحه میشود و پای هر رهگذر از رفتن میماند ولی من سکوت را انتخاب کردم سکوتی که جانم را به آتش میکشد در پس لبخندی که بر چهره ی تو میزنم شعله های سرکش بی کسی خودنمایی میکند چه میتوان کرد وقتی نگاه خسته ات ارمغان انتظار طولانی من برای لحظه ای دیدن و شنیدن توست و طاقت شنیدن اندوه بی تو بودنم را نداری من هم با تمام دلمردگی تنها لبخندی به تو هدیه میدهم تا بدانی من با تو شادم ای وای بر این دل صبور که بیصدا میسوزد ای داد از تو که نمیبینی ای داد!!!!

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 11:52 |

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ... ! اما ... دنیا پر از ریا و دروغ ! و مرا نیز اینگونه می خواهد ... امروز بر سادگی خود گریستم ... و یا نه ... خندیدم ! وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل دیگری را رنجاندم ... آیا گناه از من بود که بی ریا بودم ؟ ... یا نه ... ! یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند ... چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را ... می گریزم و خود را تنها می یابم . در تنهائی غرق سکوت می شوم ... سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد و چه زجر آور است فریادی که در درون سینه ام حبس شده است ... در این لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحیفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ... سرم را بلند می کنم تا او را ببینم ... اما ... کسی را نمی یابم ! ... به جستجویش می روم ... نه کسی نیست ! ... اما ... عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ... در جایی از درونم زمزمه ای می شنوم ... " تو باید مرا در درونت بجویی ... " و من او را چه زیبا می یابم ... در جایی پنهان در قلبم ... احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گیرد . نیرو می گیرم ... و از این نیرو بر می خیزم ... از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است . هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 21:52 |

زندگی را به تمامی زندگی کن در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. همچون نیلوفری باش در آب، زندگی در آب بدون غرق شدن در آب! زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات، ریاضیات وابسته به ذهن اند، وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند، زندگی سخت ساده است، خطر کن، وارد بازی شو، چه چیز از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم، وبا دست های تهی خواهیم رفت، نه چیزی نیست که از دست بدهیم فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سر زنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم، وفرصت به پایان خواهد رسید! آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است مرگ تنها برای کسانی زیباست که، زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند، شهامت زندگی کردن را داشته اند، کسانی که عشق ورزیده اند، دست افشانده اند، و زندگی را جشن گرفته اند، پس، هر لحظه را به گونه ای زندگی کن، که گویی واپسین لحظه است، و کسی چه می داند؟ شاید آخرین لحظه باشد

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 21:46 |

می خواهم زبان گستاخی را که فراموش کرده ام، به دست بیاورم؛ زبانی که بابا روزگاری می گفت نیشِ زبان «آل احمد» را دارد. می خواهم خودم باشم، نه این موشی که در خانه اش خزیده و جز جویدن کاری از پیش نمی برد، فقط گاه گاهی سری بالا می کند و با چشمان بی فروغ به اطراف هراس زده اش نگاه می کند و بعد… جویدن … و باز هم جویدن … انگار نه انگار که روزی - روزگاری این موجود طلسم شده شاهزاده ای بوده، برو بیایی داشته … انگار نه انگار که این موشِ خوار، شیر ژیانی بوده است… چرا اغراق می کنم… شیر ژیان که نبوده ام، من فقط آسمان بوده ام: آبی و صاف و زلال، با ابرهای سیاهِ شاعرانه و رگبارهای تند بهاری که از نوازش صد تا مادر هم برای شکوفه ها لطیف تر می نمود… من فقط دریا بوده ام، بی کران و «وسیع و سر به زیر و سخت» … نه دروغ چرا می گویم، من خیلی هم سر به هوا بودم … همیشه نگاهم دنبال نسیم بود و دلم لا به لای شاخ و برگ درختها، یا بین قطره های فراریِ رودهای وحشی، یا بین علفهای باران خورده و خیس…

بگذریم… امروز وقتی به دریا گفتم دلم می خواهد جای دور دستی بروم تا با خودم خلوت کنم، باورم نمی شد … اما حالا در دور دست خودم نشسته ام و فکر می کنم…. می خواهم اول به چیزی به نام «خدا» فکر کنم… نه… دلم نمی خواهد همه ی این شادی نابهنگام را قربانی کنم، می خواهم به خودم فکر کنم، صمیمی ترین دوست نوجوانی و غریب ترین واژه ی جوانی ام…

احساس می کنم پیر شده ام و قامتم فرتوت و خمیده است… احساس می کنم گیسوان سپید بلندم در هوا تاب می خورد، آنقدر که از جریان های هوا قابل تشخیص نیست.

یاد ...  می افتم و روزهایی که با ولعی وصف ناشدنی از پنهانیهای وجودم برایش می گفتم، از فکرهای رُک و بی پرده ام… از بی تابیهای دلم، از بینشی که نسبت به خدا دارم، از جهان بینی خاص خودم که فقط و فقط در قاموس من درست می نمود… بیچاره ... ! چقدر شنیدن سخت است، به همین خاطر است که من ماههاست حرفهای خودم را نشنیده ام… چقدر حرف زدن برای ... راحت بود، و حالا چقدر حرف زدن  برای خودم هم سخت است… برای همین هم اینقدر طفره می روم… ......دلم برای «خدا» تنگ شده است.
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 5:35 |


Powered By
BLOGFA.COM